ماورای شاعر

عاشقم اهل همین کوچه ی بن بست کناری که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی

تو کجا، کوچه کجا، پنجره ی باز کجا؟ من کجا، عشق کجا، طاقتِ آغاز کجا؟ تو به لبخند و نگاهی، منِ دلداده به آهی، بنشستیم، تو در قلب و منِ خسته به چاهی

گُنه از کیست؟ از آن پنجره ی باز؟ از آن لحظه ی آغاز؟ از آن چشمِ گنه کار؟ از آن لحظه ی دیدار؟

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب، تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم

/ 0 نظر / 7 بازدید