ماورای من

کلک من به بلاگفا
نویسنده : عروس دریایی - ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۱
 

با هزار ترفند بخش کوچکی از آرشیو وبلاگم و از چنگال بلاگفا نجات دادم.


 

من عجولم ؟!

عزیزم با اون حجم و تنوع کاری که ماداریم و با اون دستیار بی خیالی که شما برای من گذاشتی

اگرعجول (به نظر شما )و ترو فرز (ازنظرخودم)

نباشم , کارمون پیش نمیره , عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:47  توسط زاپاس  |  نظر بدهید

محرومیت از ماورا

ماورای عزیزم و هنوز ندیدم , حسابی ام غرولند کردم ,

این ماورا هم اصلا غرهای من و تحویل نمیگیره , میگه خب مجبورم وظایفم و انجام بدم

عزیزم , من گله ای ندارم , میدونم , میفهمم که بعد از سفر کارهات فشرده است ولی,,,

فقط کافی بود توضیح بدی , فقط کافی بود بگی که نتونستم وقتم و خالی کنم ,

عزیزم برای من کافی بود , من توقع ندارم یه ذره وقت استراحتت و برای من بذاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 7:44  توسط عروس دریایی  |  آرشیو نظرات

دوری از ماورا 2

ماورا یک هفته دیگه میره و من بیست روز ازش دورم و شایدم کمی بیشتر ...

امروز از وقتی اومدم افتادم به بغض و گریه دلتنگی پیش از رفتن ,

امروز از ته دل خدا و شکر کردم که این وبلاگ و درست کردم , چون وجود این وبلاگ باعث میشه ,

دلتنگیام و اینجا بنویسم و بغضام و اینجا خالی کنم و رو اعصاب عزیزم رژه نرم

عزیزم , خودم و جلوت به زور محکم و باصلابت میگیرم , ولی دلم داره میترکه

خدایا یعنی میشه چشمم و ببندم و باز کنم , یک ماه گذشته باشه ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:29  توسط عروس دریایی  |  آرشیو نظرات

دومین سفر ماورا ۳

ماورا , اینبار کمتر پیام میده , منم کمتر منتظرشم ,

دفعه پیش , چون تجربه ای نداشتم , هر لحظه منتظر بودم و این انتظار برام کشنده بود .

یعنی اگر دفعه پیش انقدر کم پیام میداد من دق کرده بودم .از بس دایم انتظار میکشیدم.

از بس بار قبل آزار دیدم از این انتظار , اینترنت همراه هم نخریدم , تا وقتایی که خونه نیستم و لااقل بدون انتظار بگذرونم.

ماورا با چالش و آزار از فرودگاه خارج شده , کمی هم گلو درد داره , استرسهای کاری  قبل از سفر  هم که خیلی زیاد بود , برای همین من واقعا نگران آرامشش هستم .

امیدوارم سال جدید توام با آرامش براش باشه .

ماورای تبدار

عزیز دلم دوباره از چهارشنبه شب , تب و لرز کرد

پنجشنبه به طور استثنا , کار داشتیم , تا ظهر تمام سعی ام و کردم تا میتونم مایعات بخوردش بدم ,

تا شنبه صبحم خونه استراحت میکرد , هرچی گفتم عزیزم شنبه و خونه بمون , طبق معمول گفت ,

نمیشه باید وظایفم و انجام بدم.

برای همین ازشنبه شب دوباره تب کرد , البته گویا یک فشار عصبی هم داشت ,

جمعه شبم که با مرام کوچولو , حالش و گرفته بود

من میدونم دیگه این دستیار بی خیال هیچی به ماورا نمیده بخوره

عزیزم یک کم فکر سلامتت باش , تبت من و میترسونه .

میمیرم برات

روز جمعه بد

امروز خیلی حالم بده , خیلی , مشکل جسمی هفته پیش توام با کارزیاد ,

رفتن به بهشت زهرا بعد از چندماه , وضعیت روحیم و بد به هم ریخته ,

احساس میکردم حتی یک اس ام اس میتونه حالم و خوب کنه ولی دریغ ....

این خیلی بده که یه جاهایی به کمترین اشاره ادم خاص زندگیت نیاز داشته باشی و ....باز هم دریغ

شاید اشکال از منه , نه ....

حتما اشکال از منه , من زیادی متوقعم , اگر نه عزیز من ماهه

شایدم چون تو این رابطه احساسی تمام روانم و تمام دلم وخرج میکنم زیادی پر توقع شدم.

توقعم کم میکنم . حتما

دلنوشته های من

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی؟

نامه ای خیس به دستم برسانی بروی؟

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

قصدت این بود از اول که نمانی بروی؟

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی

شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی؟

جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی

تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟

دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود

خواستی عین قضات همه/دانی بروی

چشم، آتش! مژه، رگبار! دو ابرو، ماشه!

باید این گونه نگاهی بچکانی بروی؟

باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش!

ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:28  توسط زاپاس  |  نظر بدهید

درددل باخدا

خدایا..... اگه او را ازم بگیری .....دنیایت را ویران میکنم....خط و نشان جهنمت را به رخم نکش.... که جهنمتر از نبودنش را ندارم یک تار مویش می ارزد به همه ی دنیایت....دنیایم با او بهشت میشود ,جهنمت دیگر معنا ندارد اگر او را از من بگیری!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 13:44  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

درددل با ماورا

حتما این مشغولیت ذهنیم و با شما در فرصت مناسب درمیان میذارم

عزیزم , دوست دارم بدونی برخوردها و عکس العملهای من با شما انقدر راحت و آزادانه است

نه با هیچ کس دیگه ای ....

شاید برای اینکه در آستانه چهل سالگی اولین تجربه عاطفیم و درک کردم

دوست ندارم لحظه ای وقار , شرافت , ویا نجابتم در ذهن شما زیر سؤال بره چون ما یکی از شرایطی که من

برای ایجاد این رابطه خواستم را داریم ندید میگیریم .

دوست دارم مطمین باشی که من با شما انقدر راحتم . ولحظه ای به ذهنت خطور نکنه که شرط خودش و نقض کرد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 8:23  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

ماورای مریض من

ماورای عزیزم از سه شنبه عصر تب کرد ,  و من از نگرانی مردم و زنده شدم

شاید نذاشتم بفهمه که چه قدر دلواپسم , ولی به خاطر شرایط زندگیش و اینکه من خیلی نمیتونم بهش برسم

نگرانی زیادی و تحمل کردم . چهارشنبه حسابی آب پرتقال بارونش کردم ,

به نظرم خدا رو شکر امروز بهتر بود , تب نداشت , خیس عرق نبود ,

یک کم منم دلم اروم گرفت

بدتر از اون.اینکه چهارشنبه شب بهانه گیر شده بود و خونه نمیرفت , تو خیابونها الکی میچرخید , منم جز دلواپسی و خودخوری کاری ازم برنمیاد ,

کلی قربون صدقه و خواهش روانه خونه کردمش ,

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 14:24  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

اظهار دلتنگی با یادداشت

من دلم برای شما خیلی تنگ شده ,,

چرا شما متوجه نیستی ؟!!!

عزیزم هم متوجه ام هم خودمم خیلی دلتنگم ,

چه کنم ؟!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:43  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

پست خاص برای یک آدم خاص

عاشق مردی شده ام....

مردی که بوی مردانگیش .....

غرور زنانه ام را دیوانه میکند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 7:58  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

روز جمعه بد

امروز خیلی حالم بده , خیلی , مشکل جسمی هفته پیش توام با کارزیاد ,

رفتن به بهشت زهرا بعد از چندماه , وضعیت روحیم و بد به هم ریخته ,

احساس میکردم حتی یک اس ام اس میتونه حالم و خوب کنه ولی دریغ ....

این خیلی بده که یه جاهایی به کمترین اشاره ادم خاص زندگیت نیاز داشته باشی و ....باز هم دریغ

شاید اشکال از منه , نه ....

حتما اشکال از منه , من زیادی متوقعم , اگر نه عزیز من ماهه

شایدم چون تو این رابطه احساسی تمام روانم و تمام دلم وخرج میکنم زیادی پر توقع شدم.

توقعم کم میکنم . حتما

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:4  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

پیگیری کن !

یادداشتهایی که عزیزم میده و جلو بقیه با جدیت میگه , این مسیله و پیگیری کن , از این به بعد تو وبلاگم میذارم

بعضیها چه خوشگل شدن . بعضیها چه خوش بو هستن. بعضیها چه خوش پوش هستن . بعضیها چه ماورایی هستن .

آهنگ بسوی تو , زند وکیلی

به ..... میخوام بگم هر پنجشنبه میایم از صبح تا سه بعد از ظهر

شما امروز اصلا مگه حتی اشاره ای هم به من کردین که بفهمین دستم یخه ؟!

حیف که نمیتونم اصل یادداشتها و با دستخط قشنگ شما بذارم.عزیزم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:20  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

مدیریت بحران

من  به عزیزم پاتک زدم و سعی کردم حالش و خوب کنم

بگذریم که در لحظات اول سعی میکرد برام قیافه بگیره ولی به من میگن ماورا نه برگ چغندر

فقط حیف که وقت نکرد غذاش و بخوره .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:16  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

باید برم بمیرم ۲

صداقت قسمتی از ماوراییه.

وتو ماورای منی ...

پس  من به صداقت تو ایمان دارم.ولی...

به من حق بده که حالم خیلی بد باشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:12  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

باید برم بمیرم

عزیزم اون اس ام اس و اشتباهی فرستادم , به جان بچه هام , به جان تو , به خاک پدر ومادرم , به هر کی که میپرستی

ولی حتی اگه بگی باید بمیری تا ببخشمت , حاضرم بمیرم ولی تو من و ببخشی

من و ببخش , , ,

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 9:49  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

تقدیم به ....عزیزم

هیس !!!!!!!!! مادرها فریاد نمیزنن

مادر ها فقط بغض میکنن حتی اشک نمیریزن که نگاه فرزندشان آشفته گردد

مادرها فقط تحمل میکنند تمام ناملایمتیها تمام ساختارشکنیهارا. تمام نامرادیهارا  

هیس!!!!!! مادرها نمیروند

مادرها رفتن بلدند نمیروند که آشیانه دل فزرندشان گرم بماند حتی اگر دیگر نگاهی در آن خانه نیست که خودشان را گرم کند

هیس!!!!!!!!! مادرها اعتراض نمیکنند

به حقی که پایمال شد به دلی که شکست به تنهاییشان. به درک نشدنشان اعتراض نمیکنند که مبادا فرزندشان نگرانشان شود

هیس !!!!!!! مادرها در گوشه ای آرام اشک میریزند در گوشه ای با کاغذهایشان دردودل میکنن مادرها ذره ذره آب میشوند. و هیچکس نمیفهمد

هیس!!!!!!! مادرها درد و دل نمیکنن

که متهم شوند به حسادت به حماقت

مادران سرزمین من فقط نگاه میکنن تحمل میکنن و آه میکشن

چرا که آنها خدایی را دارند به وسعت قلبهای مهربانشان و نگاه فرزندانی که تکه ای از وجودشان هستند

هیس!!!!! مادران فقط خوبن

برای مادرم برای تمام مادران واقعی دنیا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:22  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

مثل کوه پشت و پناه منی

فقط خود خدا میدونه که چه قدر از برخورد به جا و باسیاست عزیزم با لفظ نابجا و وقیحانه ای که یک نفر در موردم به کار برده بود,به اوج رفتم , . .. مردن برای تو کمه !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:47  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

جواب اشتباه کاری من

تورومنشی بودنت و ماوراییت و با هیچ کس دیگه ای عوض نمیکنم.

برای منم مظلوم نشو که اصلا بهت نمیاد,

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ساعت 7:19  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

اشتباه کاری من

به خدا خیلی سعی میکنم اشتباه کاری نداشته باشم

دوست ندارم شما فکر کنی از شرایط سواستفاده میکنم .

ولی خرابکاری کردم . ببخشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:53  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

اولین هدیه ماورایی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 8:27  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

نگاه جدید من

دیشب , سر دیگ امام حسین , ماورای عزیزم و از نگاه دیگه ای دیدم.

معصومتر و نجیبتر از همیشه . طوری که تحمل دیدن این همه نجابت و نداشتم.

مردن برای تو کمه عزیزم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 7:21  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

تو یادت نیست

تو یادت نیست ولی من خوب یادمه که برای داشتنت دلی را

به دریا زدم که از آب واهمه داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:7  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

سور پرایز

عزیزم وقتی دیدم عکس ماوراییم و داری و زیرش ان چند جمله و گذاشتی قند تو دلم آب شد.

این عکس ماورای منه , بیشتراز اون چیزی که حدس بزنی , با همیم , هرروز میبینمش , باهاش

حرف میزنم , ح ا ل میکنم ,  تو ناراحت نباش , ماورای من یه دونه است , مال منه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 8:37  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

یادم بمونه

عزیزم به کلمه خونسرد در رابطه با بعضی موضوعها حساسه .

من منظورم صبور بود عزیزم , ببخشید ,

ولی من فدای جذبه تو .

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:7  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

خیالات من

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست, میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست ,

مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی , چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست,

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است ؟باز می خندم که خیلی گرچه میدانی که نیست ,

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند ,یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست ,

چشم میدوزم به چشمت , میشود آیا کمی , دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست,

وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو , پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست,

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود...باز تنها میشوم بایاد مهمانی که نیست

بعدتو این کار هر روز من است ....باور این که نباشی کار آسانی که نیست...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:36  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات

سلام و آغاز

این وبلاگ و درست کردم , چون حرفای ماوراییم و به خاطر معذوراتی که دارم نمیتونم هر جایی بنویسم ,

همین که خودم و ماورام استفاده کنیم کافیه , ولی هر کس که دوست داشت میتونه نوشته هامون و بخونه .

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:22  توسط زاپاس  |  آرشیو نظرات